آخرین شب 87 از شاهچراغ تا حافظیه و سپس تا دروازه قرآن پیاده روی کردم،هوای خوبی بود،دیشب برق شادی را در چشمان مردم می دیدم،بعضی ها بدون هیچ دلیلی سال نو را به همدیگر تبریک می گفتند،و بسیار به هم احترام می گذاردند،شهر شلوغ و مملو از مسافران نوروزی بود باغ ملی به سان هتلی خیابانی شده بود بوی برنج شمالی فضای پارک را در بر گرفته بود،از چادری صدای خنده از چادری صدای رادیو فردامی آمد، زن و مرد جوانی در حالی که خستگی در چشمانشان موج می زد گوشه ای از پارک نشسته بودند و با اشتیاق خاصی خریدهایشان را چک می کردند و درباره ی آن ها صحبت می کردند پسر جوانی که پرده ی چادرش را بالا زده بود و درس می خواند،و مادرانی که آشپزخانه هایشان سیار شده بود و این بار به باغ ملی شیراز رسیده بود و پدران و پسرانی که به دور از همسران و مادرانشان شاد و سرمست گرد هم نشسته بودند و می خندیدند تا هم چنان سنت مرد سالاری ایرانی را در متفاوت ترین شب و روزهای این سال و سال جدید حفظ نمایند... صحنه های زیبایی را دیشب در این خیابان ها دیدم،کاش همیشه شب عید بود، کاش همیشه مردم این قدر خوشحال بودند... یوسف هوشمند دوست داشتنی در حافظیه بر آرامگاه استاد رضوی سروستانی با سه تار خود قطعه مرغ سحر را نواخت و به من هدیه کرد...شب قشنگی بود هر چند که در حافظیه برق قطع شد و متأسفانه مرکز فرهنگی پایتخت فرهنگی ایران برق اضطراری نداشت!!! می خواستم از آن جا تا خانه پیاده بازگردم و دوباره این صحنه های زیبا را ببینم که پاهایم دگر یاری نمی کرد...امیدوارم هر روز این مملکت عید باشد. اما ۸۷ از میان اعداد فرد تنها 7 را دوست می دارم،امسال فراز و فرودهای بسیار داشتم از 87 گفتنی بسیار دارم که به جای خود شرح خواهم داد، ، از امیدها و نا امیدهایش، از سیاست تا اخلاق از تردیدها تا یقین ها،از قدم زدن ها و قدمگاه رفتن ها و... فقط می توانم بگویم سال عجیبی بود...87 سالی بود که سیاست در زندگی من کمرنگ شد امیدوارم در 88 هم بدین سان باشد. در دنیای شخصی خودم درس های بسیاری گرفتم هیچ گاه خاطرات چهار ماه پایانی 87 را فراموش نخواهم کرد،بزرگترین هدیه ی 87 را خدا در 30 روز پایانی آن به من داد و آن پیدا کردن دوست جدید یا بهتر بگویم گمشده ای که 21 سال و 10 ماه از آن غافل بودم...دوستی از جنس خودم که نه؛ای کاش من چون او بودم...دوستی که درست زمانی که در بدترین حال بودم خدا او را به من رساند.دوستی که گویی سال ها می شناسمش هر چند 30روز بیش از آشناییمان نمی گذرد. و 88 سال مهمی است و باید و می خواهم متفاوتش کنم، فارغ التحصیل می شوم،می تواند و باید سکوی پرتابم باشد دعا کنید این چنین شود،با خود عهد بسته ام که 3گام مهم در این سال بردارم که در طول سال درباره ی آن بیش تر خواهم گفت. انتخابات در پیش است هنوز در شوک انصراف خاتمی هستم،ای کاش حالا که آمده بود هم چنان مانده بود هر چند که با این تصمیمش نشان داد که از هر عملگراتری عملگراتر است و از هر مدعی اخلاقی اخلاق مندتر،خاتمی ختم اخلاق است... در خصوص مطلب قبل: تمامی نظرات علنی دوستان را نمایش دادم، هم چنین از دوستانی که با نظرات خصوصی خود مرا شرمنده کردند نیزسپاسگزارم از دوستان اینترنت بلد شیرازی هم که حوصله ی کامنت نوشتن نداشتند و شفاها نظرشان را گفتند نیز سپاسگزارم...ضمنا بنای اظهار نظر در خصوص هیچ یک از نظرات را ندارم. این نوشته ی صدم امید فردا است امیدوارم 88 سال عشق و اخلاق باشد دوستتان دارم و سال نو مبارک
لينک | نوشته شده در ساعت 12:21 توسط محمد علی مختاری |







