خدا را به جان خراباتیان کزین تهمتِ هستیم وارهان به میخانة وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر سو شدم سر به سنگ آمدم مِئی ده که چون ریزیش در سبو برآرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند بدن را فروزانتر از دل کند از آن می که چون عکسش افتد به باغ کند غنچه را گوهر شب چراغ از آن می که چون عکس بر لب زند لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که گر شب ببیند به خواب به شب سر زند از دلِ آفتاب از آن می که گر عکسش افتد به جان تواند در آن دید حق را عیان از آن می که چون ریزیش در سبو همه «قُل هو الله» آید از او از آن می که در خم چو گیرد قرار برآرد ز خود آتشی چون چنار مئی صاف ز الودگیِّ بشر مبدّل به خیر اندر او جمله شر مئی معنی افروز و صورت گداز مئی گشته معجون راز و نیاز مئی از منیّ و توئی گشته پاک شود خون فتد قطرهای گر به خاک به یک قطره آبم ز سر در گذشت به یک آه بیمار ما درگذشت چشی گر از آن باده کوکو زنی شدی چون از آن مست هوهو زنی دماغم ز میخانه بوئی شنید حذر کن که دیوانه هوئی شنید بگیرید زنجیرم ای دوستان که پیلم کند یاد هندوستان دماغم پریشان شد از بوی می فرو نایدم سر به کاوس و کی پریشان دماغیم ساقی کجاست شراب ز شب مانده باقی کجاست بزن هر قدر خواهیم پا به سر سر مست از پا ندارد خبر سیّد میرزا رضی آرتیمانی بخش کامل تری از این شعر وزین را در آدرس زیر ببینید
لينک | نوشته شده در ساعت 9:24 توسط محمد علی مختاری |






