شبروز |
روزگار می گذرد و تنها می گذرد و چه سرد و سنگین می گذرد فرقی هم نمی کند کجا باشی ،چه کنی و با که باشی خواب باشی یا بیدار باشی... هر که می بینی چه او که می شناسیش و چه او که نمی شناسیش همه با تو حرف می زنند ،با این تفاوت که آن که را می شناسی با زبان با تو حرف می زند و آن که را نمی شناسی با چشم و نگاه ... این روزها روز نیست... این روزها تیره است آن قدر که بعضی از آدم ها، اطرافیان خود را نمی بینند حتی اگر چشمانشان مسلح هم باشد چون گروهی سیاه شده اند و گروه دیگری خود را سیاه کرده اند و روزها به سان شب تیره و تار شده گویی به زعم ایشان همه استتار کرده اند لذا چه جای تشخیص و رویت است ،و پر واضح است که وقتی نبینی دیگر شنیدن هم برایت مهم نیست حتی اگر بشنوی... این روزها " شبروز" است.... شبروز...به سان کویر است هم چنان که کویر ترکیب هوایش تلفیقی از گرما در روز و سرما در شب است گویی ایران من اکنون بسان کویر شده پر خس و خاشاک است... گرمایش پوست را ملتهب می کند و سرمایش اسخوان را می ترکاند و سنگینیش به سان سنگی بزرگ بر سرت فرود می آید تا تمامی امیدها و آرزوهایت با خودت بمیرد هر چند که زنده باشی راه بروی... دیروز محمد هم به جمع نداها و سهراب ها پیوست...در این شبروزها اگر حوصله ای باقی بماند و بخواهم تکانی به خودم دهم چاوش 8 را گوش می دهم...چاوش راوی روزها،شب ها و شب روز های ماست... چاوش یادگار اواخر دهه ی ۵۰ است هنگامی که تمامی اساتید امروز موسیقی ایران همه در یک گروه می خواندند و می نواختند: شجریان، علیزاده،مشکاتیان ،ناظری و لطفی و کامکارها و... چاوش تداعی کننده سال های امید و اضطراب است این روزها فقط کاروان شهید را گوش می دهم... کاروان شهید به یاد نداها ،سهراب ها و محمد ها می گذرد کاروان روی گل ارغوان قافله سالارِ آن سرو ِ شهید ِ جوان در غم ِ این عاشقان چشم فلق خون فشان داغ ِ جدایی به دل آتش ِ حسرت به جان خورشیدی تابیدی ای شهید در دل ها جاویدی ای شهید می گرید در سوگ ات آسمان می سوزد از داغ ات شمع ِ جان چون روید لاله از خاک ِ تو یاد آرم از جان ِ پاک ِ تو بنگر چون شد دل ها خون شد زین آتش ها از موج خون شد لاله گون دشت و صحرا زین درد و غم گرید عالم ای شهید ما از این ماتم خون می گریم ای یاران ای یاران سوزم از داغ ِ غمی داغ ِ ظلم و ستمی خون ِ هر جانباز می دهد آواز جان فدای وطنم خاک ِ ایران کفنم ای دریغا لاله ی ما گشته گلگون خفته در خون خورشیدی تابیدی ای شهید در دل ها جاویدی ای شهید می گرید در سوگت آسمان می سوزد از داغ ات شمع ِ جان
شعر از محمد ذکائی
لينک | نوشته شده در ساعت 10:26 توسط محمد علی مختاری |






