به اتفاق يكي از دوستان ديروز سري به يكي از شيرخوارگاههاي شيراز زديم...در حيات ورودي فضا آدم را مي گيرد صداي گريه و خنده ي نوزادان آميخته با هم مي آيد پنجره هاي اتاق هاي نوزادان با عكس هايي از شخصيت هاي كارتوني از حياط نيز قابل نظاره است...فضاي عجيب و آرامي است پاركينگ اتومبيل هاي كوچولو و... كفش ها را در مي آوريم و دمپايي مخصوصي به پا مي كنيم...از سرپرست اجازه مي خواهيم تا بچه ها را ببينيم اما ايشان درخواست ما را براي ديدن كوچولوها نمي پذيرد و تأكيد مي كند به خاطر مشكلاتي كه پيش تر پيش آمده بچه ها در سراسر كشور ممنوع الملاقات شده اند... بغض در گلويم نشسته اما نمي تركد... فضا به شدت من و دوستم را گرفته... بر گونه هاي دوستم اشك مي نشيند همين بهانه اي مي شود تا با مدير موسسه به صحبت بنشينيم. اولين سوال را من مي پرسم چند نفر تحت پوشش داريد؟؟و خانم سرپرست جواب مي دهد، 55نفر و بعد حس كنجكاوي ما بيش تر تحريك مي شود خانم سرپرست با حوصله و متانت تمام به سوالتمان پاسخ مي دهد گفتگوي ما از حالت رسمي خارج مي شود خانم سرپرست هم بغضش را مي تركاند....بعد به همان زبان خودماني ادامه مي دهد: " قربون خدا برم... يك زن و شوهري مي يان اين جا و التماس مي كنند كه ما بچه دار نمي شيم و يكي از اين بچه ها را به ما بديد تا بزرگ كنيم بعد ادامه مي دهد كه بچه هايي اين جا هستند كه ما آن ها را از سطل هاي زباله در سطح شهر در آورده ايم..." وقتي اين را مي گويد دلم مي خواهد فرياد بزنم... خانم سرپرست مهربان هم چنان ادامه مي دهد و از خاطراتش مي گويد... بچه ها تا زماني كه مستقل شوند پيش ما مي مانند پسرها تا 18 سال و دخترها تا زمان ازدواج مي گفت كه: بعضي از آن ها در همين جا ازدواج مي كنند و بعضي ديگر در خارج از اين جا(موسسه) ازدواج مي كنند از موفقيت هاي بچه ها اشاره به اين داشت كه بعضي از آن ها در خارج از كشور مشغول ادامه تحصيل مي باشند؛موسسه خيريه است و هيئت امنايي اداره مي شود و گويا بهزيستي به ازاي هر نوزاد مبلغي به موسسه مي دهد... خانم سرپرست كه به گمان من يكي از فرشته هاي زميني است از مشكلات و هم چنين كمك هاي خيرين مي گفت...و اين كه به شدت نياز به مساعدت هاي مردمي دارند... در دل مي گفتم كاش اين بچه ها تغيير تابعيت مي دادند مثلا به فلسطين يا كومور يا....يا... اينجا چهارراه پارادوكس هاست از طرفي سراسر مهرباني مي بيني و از طرفي سراسر بي رحمي...پدر و مادر بي رحمي كه حتي در زمان به وجود آمدن اينان جز به خودشان به چيز ديگري نينديشيده اند و اين چنين نابخردانه سرنوشت ديگران را لجن مال كرده اند... خدايا به چه قيمتي؟! طرف ديگر اما انسان هاي شريفي كه اگر چه در حكم پدر و مادرند اما از پدر و مادر واقعي آنان مهربان ترند چه آن ها كه نوزادان را به فرزند خواندگي مي پذيرند و چه سرپرستان و پرستاران موسسه... اينجا اوج اميد و نا اميدي از انسانيت،از اخلاق از حقوق بشر،قانون و عشق را مي بيني اين جا برشي كوچكي است از تمام اين دنيا من نمي دانم اگر اين دنيا جهنم نيست پس جهنم چگونه است و كجاست؟ به گمانم كه نه شك ندارم...آن جا قطعه اي از بهشت در جهنم است چرا كه همه ي اين كساني كه اين جا هستند چه نوزادان و چه كاركنان همگي فرشته اند... دیروز تا حالا دارم به این فکر می کنم که چرا خداوند متعال آمدن یا نیامدن در این دنیا را جز حقوق مسلم بندگان تعریف نکرده تا بندگانش در انتخاب وانتخاب نکردن این دنیا آزاد باشند؟؟؟
لينک | نوشته شده در ساعت 15:13 توسط محمد علی مختاری |







.jpg)