در مطلب پیش آقای زارع نقدی بر یادداشت پیشین من در باب حقوق بشر یا عشق آگاهانه نوشته بودند،که این مطلب در پاسخ به مطلب پیش و دفاع از مطلب پیشین می آید
عشق خوبی مطلق نیست
1- نکته همین جاست حقوق بشر انسان محترم نمی خواهد حقوق بشر انسان عاشق می خواهد احترام بر مبنای ادب است نه اخلاق،اخلاق از ادب جداست چه بسا که انسانی مودب است اما پایبند به اخلاق (نیک) نیست. اما عشق بر مبنای اخلاق است و اخلاق نیزچون همان عشق بشری که ذکر کرده ام دو جنبه دارد جنبه نیک و جنبه پست که یکی انسان را به کمال می برد و دیگری به زوال.
چون نگاهم به مقوله ی عشق نگاهی بر مبنای اخلاق است این چنین تعبیری به کار بردم و برای همین دو مبنای مثبت(بشری) و منفی(بربشری) قائل شده ام پس همان طور که نمی توانیم بگوییم هیچ انسانی بی اخلاقی نیست تشکیک در عاشق بودن همه ی انسان هانیز پذیرفته نیست،لذا همه ی انسان ها خواه ناخواه عاشقند.
2- برای شرح بیشتر مطلب ناگزیرم تعریف خود را از عشق بیان کنم؛ از نگاه من عشق هر آن چیزی است که هر انسانی از آن لذت برد،خواه مادی، خواه معنوی، خواه نیک اخلاقی و خواه بد اخلاقی ؛ تفاوت عشق و اخلاق دقیقا در همین جاست یعنی: عشق ، واکنشی نهادینه در شخصیت فرد است که با محیط اجتماع ترکیب شده و بروز اجتماعی می یابد و اما اخلاق، رفتاری شخصی با پوسته ی اجتماعی است که ممکن است در وجود افراد نهادینه نشده باشد یعنی مصالح اجتماعی گاهی افراد را به پایبندی به اخلاق می کشاند در حالی که در عشق مصالح اجتماعی هیچ جایگاهی ندارد و هدف رسیدن به همان لذتی است که در سطور ابتدایی اشاره شد به زبان دیگر ، عشق روانی – شخصی است و اخلاق روانی - اجتماعی.
برادر عزیزم آقای زارع؛
3- پیشتر گفته بودم که عقل و عشق دو نهاد مستقل از یکدیگر نیستند و حتی تأکید کرده بودم که لازم و ملزوم یکدیگر هم نمی باشند،و اکنون نیز بدون هیچ کم و کاستی اعلام می کنم که عقل و عشق جدای از هم نیستند اما گویا دوستان این چنین فرض کرده اند که بنده عقل را انکار کرده ام و آن را نادیده انگاشته ام.
انسان بر مبنای آموخته ها و گستره ی تعاملات اجتماعی خویش فکر می کند،هر چه وی در ارتباط با محیط خارج قوی تر باشد و ارتباطات گسترده تری داشته باشد بدون شک در جهت گیری ها سربلند می شود (عشق بشری) و هر آن چه با محیط خارج تعامل کمتری داشته باشد در جهت گیری ها متزلزل می نماید(عشق بر بشری). آن چه مسلم است که تعریف تمایز کننده نمی تواند کارگر باشد آن چه که در این تعبیر از آن به عنوان عقل تعبیر می شود به تعبیر من چیزی نیست جز آن چه با اجتماعی شدن به دست می آید
به عنوان مثال زمانی که یک عاشق از عقل شکوه می کند و با احساساتی پاک به نقد عقل می نشیند و عشق را می ستاید،به واقع به نقد فکر جامعه ی خویش می نشیند او عقل را مخاطب قرار نداده فکر را مخاطب قرار داده،او از عقل تصمیم گیرنده نمی نالد بلکه از عقل متفکر می نالد؛آن عقلی که من آن را از عشق جدا می کنم عقل متفکر است، عقل تصمیم گیر نیست.
بنابر آن چه گذشت،به تعبیر من آموخته های اجتماعی انسان ها که در محیط پیرامونی (خانواده،مدرسه و رسانه ها)به آن ها القا یا آموزش داده شده و در رفتار فرد متجلی می شود و نهایتا با خلقیات آن ها سازگار می شود دقیقا همان چیزی است که دوستان آن را عقل می گویند، پر واضح است که هیچ کس بالفطره شرور و یا جانی(عشق بر بشری) نیست اما اندک شرور و جانی را می توان یافت که در محیطی(خانه،محله،مدرسه،شهر) مستعد جرم پرورش نیافته باشد و به عکس کمتر عاشقی(عشق بشری) را می توان یافت که در فضایی آرام که در آن اخلاق نیک، ادب ، احترام و علم و گفتگو رشد نکرده باشد.
آری آن چه دوستان عزیزم از آن به عنوان عقل یاد می کنند و آن را در برابر عشق قرار می دهند دل و روح نیست این همان تجربه و نوع اجتماعی شدن آن هاست یعنی دقیقا همان چیزی که جهت دهنده ی زندگی آن هاست .
4- عشق؛عشق است با هر پسوند و پیشوندی عشق همان دلمشغولی هاست به تعبیر شما برادر عزیزم شایدآوردن هر پسوند و پیشوندی بر عشق نا صواب باشد اما با شما موافقم که ،عشق آگاهانه ی بشری چندان مناسب نیست لذا از این پس عشق را در کلام و نگارش همان عشق می گویم و می خوانم البته با تأکید بر، بشری و بربشری بودن آن.
5- شبهه ای هم برای گروهی از دوستان به وجود آمده بود و آن این که عشق را خاص و منحصر در دوست داشتن یک فرد خلاصه می کنند،که به تعبیر من بزرگترین جفا به عشق همین است یعنی زمانی که از عشق سخن به میان می رود نمی توانند بیش از یک فرد خاص را که صدالبته از جنس مخالف است را متصور شوند،لذا می بایست قائل به تفکیک شویم عشق را بر اساس دایره ی شمول به عام و خاص تبدیل کنیم،عشق عام عشقی است که افراد ناگزیرند فارغ از عنوان و سن و جنس و رنگ و نژاد و باورها و فرهنگ و... هر انسانی را که ارزش و لیاقت دوست داشتن را داشته باشد دوست بدارند البته با درجه های متفاوت و با حفظ خط قرمزها و حجاب های اخلاقی در این نوع عشق تنها روح انسان ها درگیر می شود و همه گروه قرار می گیرند از پدر و مادر و فرزند تا اسطوره ها و دوستان و ...،اما در عشق خاص نمی توان و نباید به هر انسانی عاشق بود این جا باورها و فرهنگ هاو جنسیت اثر گذارند،این جا هر انسانی وجود ندارد این جا یک انسان نه در برابریک انسان است که برای دیگری است این جا هر آن چه هست "ما" است بدون هیچ حجاب و پرده ای یعنی نزدیک ترین و ابدی ترین دوست انسان، این جا علاوه بر روح جسم نیز درگیر است و این بارزترین عامل تمییز عشق عام و خاص است.
خواهش من از دوستان این است که متوجه این نکته باشند که هر آن چه تا کنون من از آن با عنوان عشق گفته ام متوجه نوع عام عشق است.
6- شاید بسیار آرمانگرایانه باشد اما اگر، از همان سال های دور اندیشمندان به جای اصل «انسان ها می بایست به همدیگر احترام گذارند» اصل «انسان ها می بایست عاشق همدیگر باشند» را به کار برده بودند اکنون احترام و «حرمت بشری» تثبیت شده بود و روزگار ما روزگار «عشق بشری» می بود اما بشر پس از قرن ها هم چنان در احترام گذاردن به همدیگر درجا می زند.
7- کلام آخر:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست