تبليغاتX
Omidfarda :: اميد فردا ::

سوگنامه خواهرم زهرا در فراق عباس |

 

I abbas.jpg

عباس آسمانی رفتی تو در جوانی

مادر حزین و خسته گویی که مثل بابا او هم کمر شکسته

دیدی نگار کوچک در سوگ تو نشسته

بی تو برادرانت قامتشان شکسته

تنها دلیل ماندن بعد از نبودعباس

این است،اینکه عباس جایش به عرش اعلاست.


عکس:من و مرحوم عباس/نوروز ۸۸-کرمانشاه


لينک  | نوشته شده در  ساعت 14:2  توسط محمد علی مختاری  | 


در سوگ سید الشباب مان پسر عمو،امیر عباس |

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

     

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

     

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم

     

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست

     

جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو

     

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

     

ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

     

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم


لينک  | نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط محمد علی مختاری  | 


قالب وبلاگ با طرحی از آیت الله منتظری/یک هفته قالب های وبلاگمان را عوض کنیم |

 

پایگاه اینترنتی سایتک ، قالب اختصاصی(بلاگفا) را با طرحی زیبا از آیت الله منتظری طراحی نموده...برای این که ثابت کنیم راه ایشان زنده است یک هفته قالب های وبلاگمان را عوض کنیم...

لطفا در این خصوص اطلاع رسانی کنید...

کدهای قالب را از اینجا دانلود کنید 


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:54  توسط محمد علی مختاری  | 


که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند |

 

امید سعیدی جان چندین بار به گفتار و نوشتار معترض شده که خسته شدم بس که آمدم این گورستان را دیدم...می خواستم مطلب دیگری را بگذارم که متأسفانه فرصت به تکمیل آن نشد،مع الوصف این شعر از حافظ عزیز را به امید سعیدی عزیز تقدیم می کنم...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

     

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

     

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

     

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

     

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

     

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

     

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

     

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

     

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

     

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


لينک  | نوشته شده در  ساعت 20:15  توسط محمد علی مختاری  | 


گورستان زیر نور ماه |

 

ساعت یازده بود همان اول که دور هم نشستیم یکی دو دقیقه ای از مرگ گفتیم ... بحث منحرف شد دوستان عزیز مشهدیمان آقا رضا ، فرشاد و داود عزیز مصمم بودند که صبح راهی دیار خویش شوند از آنان پرسیدم شیراز را چگونه دیدید؟؟نقد و وصفی از شیراز گفتند و آن جاهایی که این چند روز رفته اند... فرشید عزیز گفت:شاهچراغ نرفته اید؟که پاسخ منفی دادند.

 وقتی به شاهچراغ رسیدیم روز جدید نیز آغاز شده بود زیارتی کردیم و فرشید از چند خاطره اش گفت و ما می شنیدیم... ساعت از یک و نیم گذشته بود که از شاهچراغ به قصد حرم سید علاالدین حسین رفتیم در راه فرشید روبروی گورستان دارالسلام ایستاد و شروع به شرح و وصف گورستان کرد قدیمی ترین گورستان مسلمین در ایران و این که تا ۴۰-۵۰سال پیش دگر کسی این جا دفن نشده و بخشی از تربت این جا را از کربلا و نجف آورده اند و...

بچه ها به شوخی و جدی می گفتند نوری دیدیم سایه ای دیدیم...لحظه ای نگذشته بود که خود را وسط گورستان دیدم امامزاده ای در میان گورستان بود منتسب به دختر امام حسن اگر درست خوانده باشم...هر چه جلوتر می رفتیم حسی که درون من بود غریب تر می شد سراسر ترس و هیجان بودم هیچ کس جز ما آن جا نبود تا آخرش رفتیم به مخروبه ای رسیدیم...یکی از بچه ها تصمیم جدی داشت به داخل برود فرشید می گفت گفته اند که در این مخروبه ارواح سرگردان بسیاری هستند...با خواهش و التماس ایشان را منصرف کردیم...

حس عجیبی بود خیلی عجیب حالا هر چه بیشتر می ماندم تحمل آن فضا برایم آسان تر بود...هر چند که هنوز عادی نشده بود...باز گشتیم با دقت بیشتری به گورستان نگاه کردم  از بخت خوب یا بد ماه قرص کامل بود و این ما را آرام تر می کرد رضا تحملش تمام شده بود و دائم می گفت برگردیم...برگردیم...برگردیم و مدام ذکر می گفت و ائمه معصومین را می طلبید!!!

کم کم به جای راه رفتن و گذشتن بر قبور به آن ها نگاه کردم...چه با شکوه تلاقی...  ادب و هنر ایرانی آن هم در آخرین منزلگاه انسان ها...چه اشعاروزینی حیف که اکنون هیچ کدامشان را به یاد نمی آورم و چه نقوش برجسته ی زیبایی بر قبور...چرا کسی به فکر این جا نیست؟...این جا بخشی از هویت ایران است هویت فارس و شیراز ...حیف که اکنون این چنین کثیف و ویرانه است...

حس غریبی بود حسی که هیچ گاه تجربه اش را نکرده بودم بیرون آمدیم دعای زیارت اهل قبور را بار دیگر خواندیم چقدر این دعا زیباست و پر معنی عجیب مرا به فکر فرو برد:

بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 السَّلاَمُ عَلَی أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ یَا أَهْـلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ. یَا لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ اغْفِرْ لِمَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ احْشُرْنَا فِی زُمْرَةِ مَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَهِ عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَهِ (بحارالانوار ج22 ص 302 ).

از دارالسلام راهی حرم سید علاالدین حسین شدیم و پس از آن دالرحمه... ساعت حوالی ۴بامداد بود که از دالرحمه خارج شدیم شرح آن چه آن جا گذشت را در مطلب جداگانه ای خواهم گفت...

از دیشب تا حالا به مرگ فکر می کنم دیشب ما از روی قبور گذشتیم حسی کنجکاوی ما را به آخر متروکه ترین و قدیمی ترین  قبرستان  ایران برد تا شاید چیزی در یابیم از نا شناخته ترین هدیه خدا به بشر اما هیچ سوال ما پاسخ نیافت...دیشب ما بر این قبرستان قدم زدیم یقین دارم که کسانی ما را  دیدند و با ما سخن گفتند اما ما صدایشان را نشنیدیم و دیگر این که دیر نیست آن روزگاری که جوانانی چون ما به قصد کنجکاوی شبانگاه راهی گورستان شوند و از ما بپرسند ؟؟

 در این چند ماه اخیر سه تجربه متفاوت داشته ام بازدید از شیرخوارگاه،خانه ی سالمندان و گورستان در شبی مهتابی و تجربه ی جوانی خودم را همه را که کنارش می گذارم (تولد-جوانی و پیری) درس های گرانی از زندگی گرفته ام...

گرفتيم عالم به مردي و زور     وليكن نبرديم با خود به گور

بسي تير ودي ماه و ارديبهشت       بيايد كه ما خاك باشيم وخشت 

دريغا كه بي ما بسي روزگار                برويد گل و بشكفد نوبهار

... سعدی ...


لينک  | نوشته شده در  ساعت 11:56  توسط محمد علی مختاری  | 


مهر بی مهر من |

 

شانزده اول مهر پیاپی خود را آماده ی درس و مدرسه و دانشگاه کردم اما به هر دلیل قابل و غیر قابل توجیهی ناگزیرم این اول مهر را در خانه بگذرانم.

اولین روز رفتن به مدرسه را خوب به یاد دارم با یک کیف نینجا سبز و صورتی رنگ پر از کتاب و دفتر راهی مدرسه شدم با شوق و شوری که هنوز هم در وجودم زنده است هر چند که درتمامی این شانزده سال با فرازو فروزهای بسیاری همراه بوده.

 در ایام انتخابات زمانی که  به اتفاق دوستان برای تبلیغات به سپیدان رفته بودیم خیلی اتفاقی پسر عموی معلم کلاس اول دبستانم را پیدا کردم -با ایشان تماس گرفتم آقای معلم هر چند که هیچ نسبت فامیلی با ما نداشت اما هم فامیل من بود همیشه بچه ها فکر می کردند به خاطر هم فامیل بودن آقا معلم هوای من را بیشتر دارد که واقعا هم همین طور بود.

 امروز  وقتی دنبال خواهر زاده ام رفتم تا او را از مدرسه بیاورم با دیدن بچه ها و حال و هوای امید بخش مهر ماه بار دیگر نوستالوژی دبستان برایم زنده شده...

Photo_001.JPG

پیش دبستانی بهمن ۷۰/ جشن انقلاب/ردیف بالا نفر دوم از سمت چپ منم

Photo_003.JPG 

اول دبستان/بهمن ۷۱جشن انقلاب من ردیف اول با پیراهن سفید

Photo_002.JPG

پنجم دبستان/نمازخانه تخت جمشید(رفته بودیم اردو دانش آموزی پیش نماز هم بنده هستم) اسفند ۷۶


لينک  | نوشته شده در  ساعت 21:32  توسط محمد علی مختاری  | 


فراتر از فیلم و فیلمنامه |

 

از این که قید خواب شبانه را زدم و در سانس آخر فیلم" پستچی سه بار در نمی زند" به نويسندگي و كارگرداني حسن فتحي را دیدم پشیمان نشدم فتحي مثل اغلب كارهايش در اين فيلم هم نگاهي به گذشته دارد با اين تفاوت كه تا پيش از اين تنها مقطعي از تاريخ را راوي مي شد.

 فتحی در این فیلم 3دوره تاريخ ايران را به هم مي آميزد(روزهاي ابتدايي سلطنت رضا شاه + روزهاي پس از كودتا عليه دولت ملي دكتر مصدق +روزگار خودمان)،فیلنامه قوی با تکیه بر دیالوگ های سراسر کنایه و ایهام چنان غرقم می کند که تمام خستگی روز از تنم خارج می شود، درگیری تاریخی و بین نسلی ایرانیان با همدیگر و متهم کردن پیشینیان و خویشتن،زنان ایرانی در بستر تاریخ، قصه ی زنانی كه در هر سه دوره عشقشان خلاصه در عکس ها می شود(البته با اندكي تغيير در طبقه سوم ) و از همه مهم ترنمایش زیرکانه ی روزهایی که شباهت نزدیکی به امروز ما دارد  و اضافه کنید اين ها را با چاشنی هیجان و اندکی ترس؛ فيلم كم نظيري را به نمايش گذاشته كه نديدنش هيچ توجيهي را نمي پذيرد.


 حسن فتحی:کارگردان باید قدرت ریسک کردن، داشته باشد


لينک  | نوشته شده در  ساعت 2:48  توسط محمد علی مختاری  | 


هر روز به مسجد قبا(آتشیها)بیایید |

 

جلسه تفسیر قرآن کریم در ایام مبارک رمضان توسط فقیه عالیقدر حضرت آیت الله

سید علی محمد دستغیب

هر روز پس از نماز ظهر و عصر

میدان شاهچراغ(ع) ابتدای بلوار شهید آیت الله دستغیب مسجد قبا(آتشیها)

http://www.dastgheib.ir


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:1  توسط محمد علی مختاری  | 


نوروز عاشقان |

 

بهترين ها؛چه معنوي(عبادت خداوند) و چه مادي(رفع غرايض) وقتي هميشه با يك وضعيت مشابه استمرار يابند خواه ناخواه تبديل به عادت مي شوند و تبديل شدن يك لذت به يك عادت كافي است تا انسان ها از لذايذ حتي مشروع لذت نبرند...

اين جا؛در باب عادت پذيري،انسان ها را به دو گروه تقسيم مي كنم اول آن ها كه عادت هايشان روزمره ي آن ها مي شود و دوم آن ها كه عادت هايشان را كنترل مي كنند .

 دسته دوم كه عادت هاي خود را كنترل مي كنند و اجازه نمي دهند كه اين عادت ها به روزمره شان تبديل شود، عاشقاني مي شوند كه به كمال نزديك و نزديك تر مي شوند اما آنان كه به عادت ها، عادت مي كنند بدون لذت، لذت مي برند...چرا كه هر گونه لذت جويي آن ها تهي از عشق است عبادت مي كنند در حالي كه شايد ضروريات اولي دين را چون حق الناس رعايت نكنند و تنها بدان دلخوش كرده اند كه تمام عمرشان هيچ نماز و روزه قضا نداشته اند و كل مستحبات را تا سر حد ممكن به جا آورده اند...

اين ها را گفتم كه بگويم چرا رمضان را دوست مي دارم...بزرگترين علتش همين است كه رمضان مهم ترين فرصتي است كه خداوند به بندگان مي دهد كه ترك عادت كنند...خداي مهربانمان با علم به حرص جويي انسان ها رمضان را آورده تا مانعي باشد براي عادت تا وسيله اي باشد براي اين كه 30روز متفاوت باشي حتي براي او كه روزه نمي گيرد...

رمضان مي آموزد و هشدار مي دهد كه عبادتت مي بايست متفاوت باشد تا اگر به عبادت نيز عادت كرده ايم خود را از آن رها كنيم...در ماديات تبصره هايي مي آورد و ما را به كنترل دقيق ترهواهاي نفساني مي خواند...و اين قصه ي متفاوت بودن تا آخرش تكرار مي شود آن جا كه حكم مي كند كه مي بايست زكات فطره را بپردازي تا اگر تا كنون از همنوعان غافل بوده اي دگر بي تفاوت نباشي...و حتي خودش نيز هر سال مي چرخد تا خودش نيز متفاوت باشد تا ما به همان نيز عادت نكنيم و برايمان هر سال تازه شود...نويد مي دهد كه بيش از هر زمان ديگري با شما هستم و بدون هيچ ترديدي حس مي كني كه محافظنت بيشتر شده اند...

رمضان تنها فرصتي است كه خود را از خويش بتكانيم امروز و ديروز و امسال و پارسالمان را تكرار نكنيم...رمضان و نوروز براي من برابرند...من هر دو را جشن مي گيرم براي اين كه يادم مي آورد كه نبايد انسان ديروز باشم...

براي بقاي عشق تنها مي بايست مراقب بود تا عشق به عادت تبديل نشود و رمضان نوروز عاشقان است.


پا نوشت:

۱- گویا رسانه میلی نیز به تبدیل شدن ماه رمضان به عادت برای مردم هراس داشته لذا ترجیح داده امسال ربنا و مثنوی افشاری معروف استاد شجریان را  پخش نکند تا رمضان امسال متفاوت ترین رمضان در این سی سال باشد...

۲-بعد از مدت ها اندکی احساس آرامش می کنم


لينک  | نوشته شده در  ساعت 1:44  توسط محمد علی مختاری  | 


قطعه اي از بهشت در جهنم |

 

به اتفاق يكي از دوستان ديروز سري به يكي از شيرخوارگاههاي شيراز زديم...در حيات ورودي فضا آدم را مي گيرد صداي گريه و خنده ي نوزادان آميخته با هم مي آيد پنجره هاي اتاق هاي نوزادان با عكس هايي از شخصيت هاي كارتوني از حياط نيز قابل نظاره است...فضاي عجيب و آرامي است پاركينگ اتومبيل هاي كوچولو و...

كفش ها را در مي آوريم و دمپايي مخصوصي به پا مي كنيم...از سرپرست اجازه مي خواهيم تا بچه ها را ببينيم اما ايشان درخواست ما را براي ديدن كوچولوها نمي پذيرد و تأكيد مي كند به خاطر مشكلاتي كه پيش تر پيش آمده بچه ها در سراسر كشور ممنوع الملاقات شده اند...

بغض در گلويم نشسته اما نمي تركد... فضا به شدت من و دوستم را گرفته... بر گونه هاي دوستم اشك مي نشيند همين بهانه اي مي شود تا با مدير موسسه به صحبت بنشينيم.

    اولين سوال را من مي پرسم چند نفر تحت پوشش داريد؟؟و خانم سرپرست جواب مي دهد، 55نفر و بعد حس كنجكاوي ما بيش تر تحريك مي شود خانم سرپرست با حوصله و متانت تمام به سوالتمان پاسخ مي دهد گفتگوي ما از حالت رسمي خارج مي شود خانم سرپرست هم بغضش را مي تركاند....بعد به همان زبان خودماني ادامه مي دهد:

" قربون خدا برم... يك زن و شوهري مي يان اين جا و التماس مي كنند كه ما بچه دار نمي شيم و يكي از اين بچه ها را به ما بديد تا بزرگ كنيم بعد ادامه مي دهد كه بچه هايي اين جا هستند كه ما آن ها را از سطل هاي زباله در سطح شهر در آورده ايم..." وقتي اين را مي گويد دلم مي خواهد فرياد بزنم...

خانم سرپرست مهربان هم چنان ادامه مي دهد و از خاطراتش مي گويد... بچه ها تا زماني كه مستقل شوند پيش ما مي مانند پسرها تا 18 سال و دخترها تا زمان ازدواج مي گفت كه: بعضي از آن ها در همين جا ازدواج مي كنند و بعضي ديگر در خارج از اين جا(موسسه) ازدواج مي كنند از موفقيت هاي بچه ها اشاره به اين داشت كه بعضي از آن ها در خارج از كشور مشغول ادامه تحصيل مي باشند؛موسسه خيريه است و هيئت امنايي اداره مي شود و گويا بهزيستي به ازاي هر نوزاد مبلغي به موسسه مي دهد...

خانم سرپرست كه به گمان من يكي از فرشته هاي زميني است از مشكلات و هم چنين كمك هاي خيرين مي گفت...و اين كه به شدت نياز به مساعدت هاي مردمي دارند... در دل مي گفتم كاش اين بچه ها تغيير تابعيت مي دادند مثلا به فلسطين يا كومور يا....يا...

   اينجا چهارراه پارادوكس هاست از طرفي سراسر مهرباني مي بيني و از طرفي سراسر بي رحمي...پدر و مادر بي رحمي كه حتي در زمان به وجود آمدن اينان جز به خودشان به چيز ديگري نينديشيده اند و اين چنين نابخردانه سرنوشت ديگران را لجن مال كرده اند... خدايا به چه قيمتي؟!

    طرف ديگر اما انسان هاي شريفي كه اگر چه در حكم پدر و مادرند اما از پدر و مادر واقعي آنان مهربان ترند چه آن ها كه نوزادان را به فرزند خواندگي مي پذيرند و چه سرپرستان و پرستاران موسسه...

 اينجا اوج اميد و نا اميدي از انسانيت،از اخلاق از حقوق بشر،قانون و عشق را مي بيني اين جا برشي كوچكي است از تمام اين دنيا من نمي دانم اگر اين دنيا جهنم نيست پس جهنم چگونه است و كجاست؟

به گمانم كه نه شك ندارم...آن جا قطعه اي از بهشت در جهنم است چرا كه همه ي اين كساني كه اين جا هستند چه نوزادان و چه كاركنان همگي فرشته اند...

دیروز تا حالا دارم به این فکر می کنم که چرا خداوند متعال آمدن یا نیامدن در این دنیا را جز حقوق مسلم بندگان تعریف نکرده تا بندگانش در انتخاب وانتخاب نکردن این دنیا آزاد باشند؟؟؟


لينک  | نوشته شده در  ساعت 15:13  توسط محمد علی مختاری  | 


فقط یک نمونه |

 

احمدی نژاد ۹مرداد در جمع اساتید بسیجی:

شروع بکار بکنیم، سرشان را می چسبانیم به سقف

***

احمدی نژاد ۱۴ مرداد در مراسم تحلیف:

 ا "من به عنوان رييس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد ميكنم كه پاسدار مذهب رسمي و نظام جمهوري اسلامي و قانون اساسي كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاي مسئوليتهايي كه بر عهده‏ گرفته‏ام به كار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاي كشور، ترويج دين و اخلاق، پشتيباني از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگي بپرهيزم و از آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است حمايت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروي از پيامبر اسلام و ائمه اطهار عليهم‏السلام قدرتي را كه ملت به عنوان امانتي مقدس به من سپرده است همچون اميني پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم"


لينک  | نوشته شده در  ساعت 9:49  توسط محمد علی مختاری  | 


شبروز |

 

روزگار می گذرد و تنها می گذرد و چه سرد و سنگین می گذرد فرقی هم نمی کند کجا باشی ،چه کنی و با که باشی خواب باشی یا بیدار باشی...

هر که می بینی چه او که می شناسیش و چه او که نمی شناسیش همه با تو حرف می زنند ،با این تفاوت که آن که  را می شناسی با زبان با تو حرف می زند و آن که را نمی شناسی با چشم و نگاه ...

این روزها روز نیست... این روزها تیره است آن قدر که بعضی از آدم ها، اطرافیان خود را نمی بینند حتی اگر چشمانشان مسلح هم باشد چون گروهی  سیاه شده اند و گروه دیگری خود را سیاه کرده اند و روزها  به سان شب تیره و تار شده گویی به زعم ایشان همه استتار کرده اند لذا چه جای تشخیص و رویت است ،و پر واضح است که وقتی نبینی دیگر شنیدن هم برایت مهم نیست حتی اگر بشنوی... این روزها " شبروز" است....

شبروز...به سان کویر است هم چنان که کویر ترکیب هوایش تلفیقی از گرما در روز و سرما در شب است گویی ایران من اکنون بسان کویر شده پر خس و خاشاک است...  گرمایش پوست را ملتهب می کند و سرمایش اسخوان را می ترکاند و سنگینیش به سان سنگی بزرگ بر سرت فرود می آید تا تمامی امیدها و آرزوهایت با خودت بمیرد هر چند که زنده باشی راه بروی... 

دیروز محمد هم به جمع نداها و سهراب ها پیوست...در این شبروزها اگر حوصله ای باقی بماند و بخواهم تکانی به خودم دهم چاوش 8 را گوش می دهم...چاوش راوی روزها،شب ها و شب روز های ماست...

چاوش یادگار اواخر دهه ی ۵۰ است هنگامی که تمامی اساتید امروز موسیقی ایران همه در یک گروه می خواندند و می نواختند: شجریان، علیزاده،مشکاتیان ،ناظری و لطفی و کامکارها و... چاوش تداعی کننده سال های امید و اضطراب است این روزها فقط کاروان شهید را گوش می دهم...

کاروان شهید

به یاد نداها ،سهراب ها و محمد ها

 می گذرد کاروان

روی گل ارغوان

قافله سالارِ آن

سرو ِ شهید ِ جوان

در غم ِ این عاشقان

چشم فلق خون فشان

داغ ِ جدایی به دل

آتش ِ حسرت به جان

خورشیدی تابیدی ای شهید

در دل ها جاویدی ای شهید

می گرید در سوگ ات آسمان

می سوزد از داغ ات شمع ِ جان

چون روید لاله از خاک ِ تو

یاد آرم از جان ِ پاک ِ تو

بنگر چون شد

دل ها خون شد

زین آتش ها

از موج خون

شد لاله گون

دشت و صحرا

زین درد و غم

گرید عالم

ای شهید ما

از این ماتم

خون می گریم

ای یاران ای یاران

سوزم از داغ ِ غمی

داغ ِ ظلم و ستمی

خون ِ هر جانباز

می دهد آواز

جان فدای وطنم

خاک ِ ایران کفنم

ای دریغا

لاله ی ما

گشته گلگون

خفته در خون

خورشیدی تابیدی ای شهید

در دل ها جاویدی ای شهید

می گرید در سوگت آسمان

می سوزد از داغ ات شمع ِ جان

شعر از محمد ذکائی


لينک  | نوشته شده در  ساعت 10:26  توسط محمد علی مختاری  | 


با میرزا نصیر اصفهانی |

 

فلک را عادت دیرینه این است

که با آزادگان دائم به کین است


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:34  توسط محمد علی مختاری  | 


جمعه سبز |

 

جان فدای وطنم

خاک ایران کفنم

من برای احیا وبازگشت اخلاق،ادب،عقلانیت و کارآمدی به ایران به  مهندس میر حسین موسوی رأی خواهم داد.

 


لينک  | نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط محمد علی مختاری  | 


تولد من |

 

بانگ الله اکبر اذان ظهر امروز که بپیچد،بیست و دومین بهار من آغاز می شود


لينک  | نوشته شده در  ساعت 9:0  توسط محمد علی مختاری  | 


من چه سبزم امروز |

 

mirhoseyn2.jpg

ورزشگاه شهید دستغیب شیراز


لينک  | نوشته شده در  ساعت 19:44  توسط محمد علی مختاری  | 


در دفاع از عشق |

 

 در مطلب پیش آقای زارع نقدی بر یادداشت پیشین من در باب حقوق بشر یا عشق آگاهانه نوشته بودند،که این مطلب در پاسخ به مطلب پیش و دفاع از مطلب پیشین می آید

 

عشق خوبی مطلق نیست

1- نکته همین جاست حقوق بشر انسان محترم نمی خواهد حقوق بشر انسان عاشق می خواهد احترام بر مبنای ادب است نه اخلاق،اخلاق از ادب جداست چه بسا که انسانی مودب است اما پایبند به اخلاق (نیک) نیست. اما عشق بر مبنای اخلاق است و اخلاق نیزچون همان عشق بشری که ذکر کرده ام دو جنبه دارد جنبه نیک و جنبه پست که یکی انسان را به کمال می برد و دیگری به زوال.

چون نگاهم به مقوله ی عشق نگاهی بر مبنای اخلاق است این چنین تعبیری به کار بردم و برای همین دو مبنای مثبت(بشری) و منفی(بربشری) قائل شده ام پس همان طور که نمی توانیم بگوییم هیچ انسانی بی اخلاقی نیست تشکیک در عاشق بودن همه ی انسان هانیز پذیرفته نیست،لذا همه ی انسان ها خواه ناخواه عاشقند.

2- برای شرح بیشتر مطلب ناگزیرم تعریف خود را از عشق بیان کنم؛ از نگاه من عشق هر آن چیزی است که هر انسانی از آن لذت برد،خواه مادی، خواه معنوی، خواه نیک اخلاقی و خواه بد اخلاقی ؛ تفاوت عشق و اخلاق دقیقا در همین جاست یعنی: عشق ، واکنشی نهادینه در شخصیت فرد است که با محیط اجتماع ترکیب شده و بروز اجتماعی می یابد و اما اخلاق، رفتاری شخصی با پوسته ی اجتماعی است که ممکن است در وجود افراد نهادینه نشده باشد یعنی مصالح اجتماعی گاهی افراد را به پایبندی به اخلاق می کشاند در حالی که در عشق مصالح اجتماعی هیچ جایگاهی ندارد و هدف رسیدن به همان لذتی است که در سطور ابتدایی اشاره شد به زبان دیگر ، عشق روانی – شخصی است و اخلاق روانی - اجتماعی.

برادر عزیزم آقای زارع؛

3- پیشتر گفته بودم که عقل و عشق دو نهاد مستقل از یکدیگر نیستند و حتی تأکید کرده بودم که لازم و ملزوم یکدیگر هم نمی باشند،و اکنون نیز بدون هیچ کم و کاستی اعلام می کنم که عقل و عشق جدای از هم نیستند اما گویا دوستان این چنین فرض کرده اند که بنده عقل را انکار کرده ام و آن را نادیده انگاشته ام.

انسان بر مبنای آموخته ها و گستره ی تعاملات اجتماعی خویش فکر می کند،هر چه وی در  ارتباط با محیط خارج  قوی تر باشد و ارتباطات گسترده تری داشته باشد بدون شک در جهت گیری ها سربلند می شود (عشق بشری) و هر آن چه با محیط خارج تعامل کمتری داشته باشد در جهت گیری ها متزلزل می نماید(عشق بر بشری). آن چه مسلم است که تعریف تمایز کننده نمی تواند کارگر باشد آن چه که در این تعبیر از آن به عنوان عقل تعبیر می شود به تعبیر من چیزی نیست جز آن چه با اجتماعی شدن به دست می آید

به عنوان مثال زمانی که یک عاشق از عقل شکوه می کند و با احساساتی پاک به نقد عقل می نشیند و عشق را می ستاید،به واقع به نقد فکر جامعه ی خویش می نشیند او عقل را مخاطب قرار نداده فکر را مخاطب قرار داده،او از عقل تصمیم گیرنده نمی نالد بلکه از عقل متفکر می نالد؛آن عقلی که من آن را از عشق جدا می کنم عقل متفکر است، عقل تصمیم گیر نیست.

بنابر آن چه گذشت،به تعبیر من آموخته های اجتماعی انسان ها که در محیط پیرامونی (خانواده،مدرسه و رسانه ها)به آن ها القا یا آموزش داده شده و در رفتار فرد متجلی می شود و نهایتا با خلقیات آن ها سازگار می شود دقیقا همان چیزی است که دوستان  آن را عقل می گویند، پر واضح است که هیچ کس بالفطره شرور و یا جانی(عشق بر بشری) نیست اما اندک شرور و جانی را می توان یافت که در محیطی(خانه،محله،مدرسه،شهر) مستعد جرم پرورش نیافته باشد و به عکس کمتر عاشقی(عشق بشری) را می توان یافت که در فضایی آرام که در آن اخلاق نیک، ادب ، احترام و علم و گفتگو رشد نکرده باشد.

آری آن چه دوستان عزیزم از آن به عنوان عقل یاد می کنند و آن را در برابر عشق قرار می دهند دل و روح نیست این همان تجربه و نوع اجتماعی شدن آن هاست یعنی دقیقا همان چیزی که جهت دهنده ی زندگی آن هاست .

 

4- عشق؛عشق است با هر پسوند و پیشوندی عشق همان دلمشغولی هاست به تعبیر شما برادر عزیزم شایدآوردن هر پسوند و پیشوندی بر عشق نا صواب باشد اما با شما موافقم که ،عشق آگاهانه ی بشری چندان مناسب نیست لذا از این پس عشق را در کلام و نگارش همان عشق می گویم و می خوانم البته با تأکید بر، بشری و بربشری بودن آن.

5- شبهه ای هم برای گروهی از دوستان به وجود آمده بود و آن این که عشق را خاص و منحصر در دوست داشتن یک فرد خلاصه می کنند،که به تعبیر من بزرگترین جفا به عشق همین است یعنی زمانی که از عشق سخن به میان می رود نمی توانند بیش از یک فرد خاص را که صدالبته از جنس مخالف است را متصور شوند،لذا می بایست قائل به تفکیک شویم عشق را بر اساس دایره ی شمول به عام و خاص تبدیل کنیم،عشق عام عشقی است که افراد ناگزیرند فارغ از عنوان و سن و جنس و رنگ و نژاد و باورها و فرهنگ و... هر انسانی را که ارزش و لیاقت دوست داشتن را داشته باشد دوست بدارند البته با درجه های متفاوت و با حفظ خط قرمزها و حجاب های اخلاقی در این نوع عشق تنها روح انسان ها درگیر می شود و همه گروه قرار می گیرند از پدر و مادر و فرزند تا اسطوره ها و دوستان و ...،اما در عشق خاص نمی توان و نباید به هر انسانی عاشق بود این جا باورها و فرهنگ هاو جنسیت  اثر گذارند،این جا هر انسانی وجود ندارد این جا یک انسان نه در برابریک انسان است که برای دیگری است این جا هر آن چه هست "ما" است بدون هیچ حجاب و پرده ای یعنی  نزدیک ترین و ابدی ترین دوست انسان، این جا علاوه بر روح جسم نیز درگیر است و این بارزترین عامل تمییز عشق عام و خاص است.

خواهش من از دوستان این است که متوجه این نکته باشند که هر آن چه تا کنون من از آن با عنوان عشق گفته ام متوجه نوع عام عشق است.

 

6- شاید بسیار آرمانگرایانه باشد اما اگر، از همان سال های دور اندیشمندان به جای اصل «انسان ها می بایست به همدیگر احترام گذارند» اصل «انسان ها می بایست عاشق همدیگر باشند» را به کار برده بودند اکنون احترام و «حرمت بشری» تثبیت شده بود و  روزگار ما روزگار  «عشق بشری» می بود اما بشر پس از قرن ها هم چنان در احترام گذاردن به همدیگر درجا می زند.

 

7- کلام آخر:

به جهان خرم از آنم      که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم       که همه عالم از اوست


لينک  | نوشته شده در  ساعت 13:35  توسط محمد علی مختاری  | 


ساقی نامه |

 

خدا را به‌ جان‌ خراباتیان‌     کزین‌ تهمتِ هستیم‌ وارهان‌

به‌ میخانة‌ وحدتم‌ راه‌ ده‌     دل‌ زنده‌ و جان‌ آگاه‌ ده‌

که‌ از کثرت‌ خلق‌ تنگ‌ آمدم‌     به‌ هر سو شدم‌ سر به‌ سنگ‌ آمدم‌

مِئی‌ ده‌ که‌ چون‌ ریزیش‌ در سبو     برآرد سبو از دل‌ آواز هو

از آن‌ می‌ که‌ در دل‌ چو منزل‌ کند     بدن‌ را فروزان‌تر از دل‌ کند

از آن‌ می‌ که‌ چون‌ عکسش‌ افتد به‌ باغ‌     کند غنچه‌ را گوهر شب‌ چراغ‌

از آن‌ می‌ که‌ چون‌ عکس‌ بر لب‌ زند     لب‌ شیشه‌ تبخاله‌ از تب‌ زند

از آن‌ می‌ که‌ گر شب‌ ببیند به‌ خواب‌     به‌ شب‌ سر زند از دلِ آفتاب‌

از آن‌ می‌ که‌ گر عکسش‌ افتد به‌ جان‌     تواند در آن‌ دید حق‌ را عیان‌

از آن‌ می‌ که‌ چون‌ ریزیش‌ در سبو     همه‌ «قُل‌ هو الله‌» آید از او

از آن‌ می‌ که‌ در خم‌ چو گیرد قرار     برآرد ز خود آتشی‌ چون‌ چنار

مئی‌ صاف‌ ز الودگیِّ بشر     مبدّل‌ به‌ خیر اندر او جمله‌ شر

مئی‌ معنی‌ افروز و صورت‌ گداز     مئی‌ گشته‌ معجون‌ راز و نیاز

مئی‌ از منیّ و توئی‌ گشته‌ پاک‌     شود خون‌ فتد قطره‌ای‌ گر به‌ خاک‌

به‌ یک‌ قطره‌ آبم‌ ز سر در گذشت    ‌ به‌ یک‌ آه‌ بیمار ما درگذشت‌

چشی‌ گر از آن‌ باده‌ کوکو زنی    ‌ شدی‌ چون‌ از آن‌ مست‌ هوهو زنی‌

دماغم‌ ز میخانه‌ بوئی‌ شنید     حذر کن‌ که‌ دیوانه‌ هوئی‌ شنید

بگیرید زنجیرم‌ ای‌ دوستان    ‌ که‌ پیلم‌ کند یاد هندوستان‌

دماغم‌ پریشان‌ شد از بوی‌ می    ‌ فرو نایدم‌ سر به‌ کاوس‌ و کی‌

پریشان‌ دماغیم‌ ساقی‌ کجاست‌     شراب‌ ز شب‌ مانده‌ باقی‌ کجاست‌

بزن‌ هر قدر خواهیم‌ پا به‌ سر     سر مست‌ از پا ندارد خبر

سیّد میرزا رضی‌ آرتیمانی‌

بخش کامل تری از این شعر وزین را در آدرس زیر ببینید

http://iranjoy.com/?p=143

 


لينک  | نوشته شده در  ساعت 9:24  توسط محمد علی مختاری  | 


87 سال بیم ها و امیدها |

 

آخرین شب 87 از شاهچراغ تا حافظیه و سپس تا دروازه قرآن پیاده روی کردم،هوای خوبی بود،دیشب برق شادی را در چشمان مردم می دیدم،بعضی ها بدون هیچ دلیلی سال نو را به همدیگر تبریک می گفتند،و بسیار به هم احترام می گذاردند،شهر شلوغ  و مملو از مسافران نوروزی بود باغ ملی به سان هتلی خیابانی شده بود بوی برنج شمالی فضای پارک را در بر گرفته بود،از چادری صدای خنده از چادری صدای رادیو فردامی آمد، زن و مرد جوانی در حالی که خستگی در چشمانشان موج می زد گوشه ای از پارک نشسته بودند و با اشتیاق خاصی خریدهایشان را چک می کردند و درباره ی آن ها صحبت می کردند پسر جوانی که پرده ی چادرش را بالا زده بود و درس می خواند،و مادرانی که آشپزخانه هایشان سیار شده بود و این بار به باغ ملی شیراز رسیده بود و پدران و پسرانی که به دور از همسران و مادرانشان شاد و سرمست گرد هم نشسته بودند و می خندیدند تا هم چنان سنت مرد سالاری ایرانی را در متفاوت ترین شب و روزهای این سال و سال جدید  حفظ نمایند... صحنه های زیبایی را دیشب در این خیابان ها دیدم،کاش همیشه شب عید بود، کاش همیشه مردم این قدر خوشحال بودند...

یوسف هوشمند دوست داشتنی در حافظیه بر آرامگاه استاد رضوی سروستانی با سه تار خود قطعه مرغ سحر را نواخت و به من هدیه کرد...شب قشنگی بود هر چند که در حافظیه برق قطع شد و متأسفانه مرکز فرهنگی پایتخت فرهنگی ایران برق اضطراری نداشت!!! می خواستم از آن جا تا خانه پیاده بازگردم و دوباره این صحنه های زیبا را ببینم که پاهایم دگر یاری نمی کرد...امیدوارم هر روز این مملکت عید باشد.

اما ۸۷

از میان اعداد فرد تنها 7 را دوست می دارم،امسال  فراز و فرودهای بسیار داشتم از 87 گفتنی بسیار دارم که به جای خود شرح خواهم داد، ، از امیدها و نا امیدهایش، از سیاست تا اخلاق از تردیدها تا یقین ها،از قدم زدن ها و قدمگاه رفتن ها و... فقط می توانم بگویم سال عجیبی بود...87 سالی بود که سیاست در زندگی من کمرنگ شد امیدوارم در 88 هم بدین سان باشد.

در دنیای شخصی خودم درس های بسیاری گرفتم هیچ گاه خاطرات چهار ماه پایانی 87 را فراموش نخواهم کرد،بزرگترین هدیه ی 87 را خدا در 30 روز پایانی آن به من داد و آن پیدا کردن دوست جدید یا بهتر بگویم گمشده ای که 21 سال و 10 ماه از آن غافل بودم...دوستی از جنس خودم که نه؛ای کاش من چون او بودم...دوستی که درست زمانی که در بدترین حال بودم خدا او را به من رساند.دوستی که گویی سال ها می شناسمش هر چند 30روز بیش از آشناییمان نمی گذرد.

و 88

سال مهمی است و باید و می خواهم متفاوتش کنم، فارغ التحصیل می شوم،می تواند و باید سکوی پرتابم باشد دعا کنید این چنین شود،با خود عهد بسته ام که 3گام مهم در این سال بردارم که در طول سال درباره ی آن بیش تر خواهم گفت.

انتخابات در پیش است هنوز در شوک انصراف خاتمی هستم،ای کاش حالا که آمده بود هم چنان مانده بود هر چند که با این تصمیمش نشان داد که از هر عملگراتری عملگراتر است و از هر مدعی اخلاقی اخلاق مندتر،خاتمی ختم اخلاق است...

در خصوص مطلب قبل:

تمامی نظرات علنی دوستان را نمایش دادم، هم چنین از دوستانی که با نظرات خصوصی خود مرا شرمنده کردند نیزسپاسگزارم از دوستان اینترنت بلد شیرازی هم که حوصله ی کامنت نوشتن نداشتند و شفاها نظرشان را گفتند نیز سپاسگزارم...ضمنا بنای اظهار نظر در خصوص هیچ یک از نظرات را ندارم.

این نوشته ی صدم امید فردا است

 

امیدوارم 88 سال عشق و اخلاق باشد

دوستتان دارم و سال نو مبارک


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:21  توسط محمد علی مختاری  | 


تغییر مکان سخنرانی خاتمی در شیراز |

 

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد

در پی ایجاد پاره ای از محدودیت ها مکان سخنرانی آقای خاتمی از شاهچراغ به ورزشگاه شهید دستغیب در دروازه کازرون منتقل شد.

استقبال مردمی از فرودگاه ساعت ۱۵

سخنرانی در ورزشگاه ساعت ۱۶ 

 لطفا در این خصوص از هر طریق ممکن اطلاع رسانی کنید


لينک  | نوشته شده در  ساعت 23:14  توسط محمد علی مختاری  | 


دل ز تنهایی به جان آمد... |

 

دیدار با خاتمی

پنج شنبه ساعت ۱۶- شاهچراغ


لينک  | نوشته شده در  ساعت 10:17  توسط محمد علی مختاری  | 


در ستایش دکتر شمس |

 

امتحان آیین دادرسی مدنی3 داشتم،می دانستم که نیاز به زمان دارد اما اندکی آن را دست کم گرفته بودم و ناگزیر  آن را به شب امتحان سپردم .

 سه جلد کتاب آیین دادرسی دکتر شمس را داشتم اما هر دو درس آیین دادرسی مدنی 1و2 را پیش تر به جزوه خوانی که اکنون آفت دانشگاههای ما شده بسنده می کردم و کتاب را نمی خواندم و نتیجه هم می گرفتم البته علت اصلی جزوه خوانی این بود که هیچ وقت چندان به حقوق خصوصی علاقمند نبودم... به اصرار استاد این بار تصمیم گرفتم کتاب را بخوانم نزدیک به 10 ساعت وقت داشتم شب تا صبح را بیدارنشستم  و 290 صفحه از کتاب را خواندم و در کنارش افسوس هم خوردم که چرا تا کنون دو جلد دیگر آن کتاب را نخوانده ام...و هم چنین اندکی هم به حقوق خصوصی خوش بین شدم.

 نثر ساده و در عین حال ماهیت تخصصی و زبان گویای کتاب مرا  بیشتر و بیشتر جذب می کرد حتی تا بدان جا که سر فصل هایی هم که نیز استاد حذف کرده بود را نیز نگاهی می انداختم و می خواندم  و تازه آن گاه بود که علت اصرار استاد را بر خواندن کتاب دوره ی پیشرفته آیین دادرسی مدنی متوجه شدم.

 حالا بدون هیچ تردیدی حکم می دهم که دوره ی سه جلدی کتاب آیین دادرسی مدنی دکتر عبدالله شمس برترین کتاب حقوقی دهه ی 80 است و بعید می دانم که در دو سال و یک ماه پایانی دهه ی80 کتابی حقوقی به از این کتاب به بازار کتاب عرضه شود.

دکتر شمس جامع ترین کتاب حقوقی دهه 80 را نگاشته بررسی تطیقی با قانون آیین دادرسی مدنی فرانسه و هم چنین قانون جدید و قدیم آیین دادرسی مدنی در کنار فهرست موضوعی مواد قانونی در پیوست کتاب نشان از زحمت بی اندازه ی ایشان است در نگارش این کتاب وزین در اولین فرصت جلد دوم کتاب آیین دادرسی مدنی ایشان را نیز خواهم خواند.

امیدوارم دانشگاههای ما از آفت جزوه نویسی  و جزوه گویی رها شوند


پانوشت:

امتحانات ترم هفت هم تمام شد  کنکور کارشناسی ارشد در پیش است آن چنان آماده نیستم کاش مثل تابستان توانسته بودم بخوانم حیف...

 کتاب جامعه شناسی آنتونی گیدنز را می خوانم اگر این کتاب را نخوانده اید حتما بخوانید.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 13:24  توسط محمد علی مختاری  | 


گل صدبرگ-مولانا |

 

دل من رای تو دارد سر سودای تو داردسر من مست جمالت دل من دام خیالتز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردمغلطم گر چه خیالت به خیالات نماندگل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلتسر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعرجگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزاندل من تابه حلوا ز بر آتش سوداهله چون دوست به دستی همه جا جای نشستیاگرم در نگشایی ز ره بام درآیمبه دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیمخمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خونسوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل رخ فرسوده زردم غم صفرای تو داردگهر دیده نثار کف دریای تو داردکه خیال شکرینت فر و سیمای تو داردهمه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو داردکه گمان برد که او هم رخ رعنای تو داردکه خطا کرد و گمان برد که بالای تو داردهمه چون ماه گدازان که تمنای تو دارداگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو داردخنک آن بی​خبری کو خبر از جای تو داردکه زهی جان لطیفی که تماشای تو داردچه کنم آهوی جانم سر صحرای تو داردکه جهان ذره به ذره غم غوغای تو داردچو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد


لينک  | نوشته شده در  ساعت 9:31  توسط محمد علی مختاری  | 


مکن ای صبح طلوع،مکن ای صبح طلوع |

 

مکن ای صبح طلوع ،با صدای دکتر  احمد جلالی


ادامه مطلب

لينک  | نوشته شده در  ساعت 8:44  توسط محمد علی مختاری  | 


آمده ام |

 

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده ام که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​ام ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

 


لينک  | نوشته شده در  ساعت 14:54  توسط محمد علی مختاری  | 


فردا/سیمین بهبهانی |

 

فردا همیشه می‌تازد
یك روز پیش‌تر از من؛
من می‌دوم به دنبالش،
او می‌كند حذر از من.
                            فردا چه‌گونه معنایی‌ست؟
                            تا می‌رسم به او، رفته است:
                             یعنی شده‌ست پس‌فردا
                              پنهان و بی‌خبر از من! 

دیروز را و فردا را
امروز حدّ فاصل نیست-
یعنی كه حال می‌گیرد
این حالِ دربه‌در از من.
                               ابری كه زهر می‌بارد
                               در خاطرم گذر دارد:
                                آرام و خواب می‌دُزدد
                                هر شام و هر سحر از من
دل شور می‌زند دایم:
آینده، چون هیولایی،
تصویر چنگ و دندانش
خون می‌كند جگر از من.
                                  آفاق شرق ویران شد-
                                  كو چاره تا به كار آرم؟
                                  دیوانه شد، گریزان شد
                                   این عقل چاره‌گر از من!
این نخلِ خشك خواری‌زاد
فواره‌ی طلایی نیست؛
مشرق‌زمین چه می‌خواهد
جز این دو چشمِ‌تر از من؟
                                   فردا... هر آن‌چه بادا باد!
                                   تا كی برآورم فریاد؟
                                   عمری پدر در آورده
                                    فردای بی‌پدر از من!
باشد... ولیك، بی‌تردید،
فردا كه بَردَمَد خورشید،
در كار چاره خواهی دید
هنگامه‌یی دگر از من:
                                سنگی ز دل توانم ساخت؛
                                  خواهم به پای او انداخت-
                                    فردا دگر نخواهد تاخت
                                       یك گام پیش‌تر از من.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 0:29  توسط محمد علی مختاری  | 


کلافه ام |

 

 روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم / رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم / یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد / یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی / یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد / به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم / آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم / تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

(منسوب به حضرت مولانا)


لينک  | نوشته شده در  ساعت 14:56  توسط محمد علی مختاری  | 


به مناسبت روز جهانی چپ دست ها - من چپ دست راستم |

 

 

بعد از 21 سال چپ دست بودن امروز خیلی اتفاقی متوجه شدم که چپ دست ها هم روز جهانی دارند،چپ دستی پدیده ی جالبی است از نظر من اگر چه بعضی وقت ها هم به خصوص وقتی بخواهی قوطی کنسرو باز کنی نگاه های دیگران به تو می گوید که ببین این یارو چقدر دست و پا چلفتیه ،غافل از این نکته که در دنیا همه چیز را برای راست دستان می سازند از ماشین و دنده اش گرفته تا دستگیره و صندلی های تک نفره و....

از چپ دست بودن خاطرات زیادی دارم،که بیشترین آن ها مربوط به جلسات امتحان به خصوص در زمان دانشجویی بوده که همیشه یا موجب تبعید من به مکان (نا مناسبی) در جلسه امتحان می شده که بعضا یا لعن و نفرین هم کلاسی ها را نثار مراقب می کرده یا بعضی وقت ها هم منجر به جر و بحث من با مراقب جلسه می شده،جالب است که در کنکور دانشگاه علی رغم این که در فرم ثبت نام در رابطه با راست یا چپ دست بودن داوطلبان سوال شده بود اما در حوزه ی امتحانی من اصلا این نکته لحاظ نشده بود.یادم می آید که همان روزی که کنکور داشتم، هم ناظر و هم مراقب جلسه چند باری به من تذکر دادند که درست بنشین!! اما نا خود آگاه اخطار آن ها را فراموش می کردم و آن ها هم وقتی دیدند اثری ندارد تا پایان جلسه اخطاری ندادند.

عجیب ترین واکنش دیگران در برابر چپ دست بودنم را از دوست فقیدم زنده یاد حاج محمد جواد توکلی که قریب به هشتاد سال با من اختلاف سنی داشت دیدم ،همسایه ای که بسیار دوستش داشتم و هنوز هم بعضی وقت ها دلتنگش می شوم، ،یادم می آید پیر مرد را در کاشت نهالی کمک می دادم وقتی بیلچه را با دست چپ در دست گرفته بودم با نهیب گفت با دست راست کار کن تا سریع تر شود گفتم من چپ دستم و بعد با بیلچه ای که در دست داشت پشت دست چپم کوبید(البته نه چندان محکم) و گفت که از این به بعد حق نداری از دست چپت کمک بگیری بعد هم آمد و کلی به پدرم اعتراض کرد که چرا این بچه را چپ دست بار آوردی کم کم داشت باورم می شد که چپ دستی عیب است.
چپ دستی و مرام سیاسی ام با جریان سیاسی چپ(اصلاح طلبان) داخل کشور هماهنگی دارد اما با چپ و راست جهانی در تعارض است به هر حال این هم از عجایب سیاست ورزی ایرانی است که چپ ها راست اند و و راست ها چپ هستند.تنها مزیت این اتفاق مضحک سیاست ایران این بوده که بین من و رفقای سیاسی ام موازنه ایجاد کند همین و بس.

چپ دستی ای که من از عموی کوچکم به ارث برده ام اکنون از  من به خواهر زاده عزیزم بهار رسیده تا  سنت هر نسل یک چپ دست در خانواده ی ما هم چنان پا بر جا بماند.

لینک و پا نوشت :

عيادت چب دست‌ها از كودكان سرطاني
- این مطلب را دیروز 22مرداد ماه نوشته بودم اما به علت نقص فنی سایت بلاگفا موفق به ارسال آن نشدم نهایتا امروز صبح آن را بر وب گذاشتم.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 9:17  توسط محمد علی مختاری  | 


فرضیه ای برای ننوشتن |

 

همیشه حتی زمانی هم که به روز نمی کردم سوژه ای برای نوشتن داشتم اما حقیقتاً به هر دلیلی شخصی یا… فرصت نوشتن پیدا نمی کردم اما حالا باید اعتراف کنم که علی رغم این که این بار دل و دماغ نوشتن داشتم اما متأسفانه یا خوشبختانه هیچ سوژه ی قابل پردازشی نیافتم اگر طرح تحول اقتصادی را هم مهم ترین سوژه ی خبری و قابل تحلیل بنامیم این طرح اکنون آن چنان مبهم و تخصصی می نماید که ترجیح می دهم فعلا هیچ اظهار نظری در این خصوص نکنم.
اما به نظر خودم علت اصلی ننوشتن ها این بوده که رفتار دولت احمدی نژاد قریب به یک ماهی است تغییر محسوسی داشته و به نسبت قبل، اندکی عقلایی شده.البته می دانم که با یک مصداق ساده که معرفی نکردن وزیر اقتصاد به مجلس است به طور قطع فرضیه یا به زبان بهتر بهانه مرا جهت به روز نکردن رد می کنید.
نمایه  به روز رسانی وبلاگ ها را که  نگاه می کنم می بینم دوستان نیز حال و هوای مشابه من دارند اکثریت دوستان بیست روز ننوشتن را در پرونده ی اینترنتی خود ثبت کرده اند البته به استثنای چند تایی از دوستان که پس از تأخیر سوال برانگیزی 2-3روزی است که وبلاگ شان را به روز کرده اند.

پانوشت:
علی بحرانی عزیز دوباره از  قالب دوست داشتنی من رفع نقص کرد که واجب می دانم دوباره از او تشکر کنم. دست مریزاد علی آقا...
پنج باره تکاپو برای انتشار شماره جدید سروش میزان آغاز شده دعا کنید خداوند به من و مجتبی زارع صبر دهد.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 11:50  توسط محمد علی مختاری  | 


‏86 من |

 

1- فرا شخصی:

بزرگترین رویداد 86 از نگاه من موج اعدام ها بود که هم چنان باعث تثبیت جایگاه اول ایران در جهان شد و دیگر انتخابات مجلس هشتم که می توانست 86 را به سال متفاوتی مبدل کند که خوشبختانه یا متأسفانه به دلایل کاملا واضح  باز هم وضعیت سابق حفظ شد تا حتی اصلاحات لاک پشتی و اقلیت قوی هم محقق نشود.تورم20 در صدی علی رغم دستکاری سبد خرید خانوار(حذف مسکن و سیمان و....)از دیگر نگرانی های 86 بود که بدون شک در 87 نیز دوباره شاهد آن خواهیم بود.

2- شخصی:

بزرگترین نکته 86 برای من ورود به سومین دهه ی زندگی ام بود که کنارش هم زنگ خطری برایم به صدا در آمد و خطاب به من گفت:

    وه که به حسرت عمر گرامی سر شد

     هم چو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

     یک نفس زد و هدر شد ...روزگار من به سر شد...

تدوین و نگارش منشور حقوق دانشجو که تابستان86 را کامل از من گرفت و انشا الله بر آنم تا در فرصت مناسبی آن را منتشر کنم، همکاری من در راه اندازی شاخه دانشجویان حزب جبهه مشارکت منطقه فارس به عنوان اولین شاخه دانشجویان مشارکت در سطح مناطق به همت دوستان عزیزمان در حزب مشارکت شیراز و هم چنین انتشار 3 شماره از نشریه سروش میزان در یک سال و برگزاری موفق همایش دادگاه کیفری بین المللی در دانشگاه آزاد شیراز همگی خاطرات شیرین و به یاد ماندنی از سال 86 را برایم تثبیت خواهد کرد.

مخالفت دانشگاه با منشور حقوق دانشجو یکی از تلخ ترین خاطراتم در 86 بود، در کنار چندین خبر تلخ دیگر که مصلحت به تجزیه و تحلیل و باز گفتنش نمی بینم 86 را تمام در کامم تلخ نمود.

 

86 من خاکستری بود امیدوارم 87 سیاه نباشد چون مطمئنم که سفید نیست و تردید دارم که خاکستری بماند

سال نو مبارک


لينک  | نوشته شده در  ساعت 13:25  توسط محمد علی مختاری  | 


زمستان در زمستان |

 

زمستان/مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای

دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
                     زمستان است.                       


لينک  | نوشته شده در  ساعت 2:45  توسط محمد علی مختاری  | 


پایان خوش هفته ای پر اضطراب |

 

‏- هفته ی پایانی پاییز 86 هفته ی پر اضطرابی بود پنج شنبه 29آذر همایش یک روزه ی دادگاه ‏کیفری بین المللی با حضور و سخنرانی دکتر میرمحمد صادقی سخنگوی اسبق قوه ی قضاییه را داشتیم،ما در طول هفته می بایست شماره چهارم از نشریه ‏سروش میزان را برای روز همایش آماده می کردیم و از طرف دیگر تهیه ی ویژه نامه همایش نیز بر ‏عهده ی ما بود این ها همه در کنار هم و پیگیری امور راجع به همایش کار ما را به جایی رسانده بود که خانه برایمان تبدیل به ‏خوابگاه شده بود همگی خسته بودیم و نگران اما خوشبختانه به ثمر نشستن همه ی امور هر ‏چند در دقیقه نود در کنار استقبال بی نظیر دانشجویان دانشگاه آزاد شیراز خستگی را از تن همه ‏ی دوستان خارج کرد .عصر پنج شنبه در پایان همایش غروری که سرشار ازعشق بود را در ‏چشمان مجتبی زارع و آرمین نیکنام می دیدم دروغ نگفته ام اگر بگویم خودم نیز وضعیت ‏مشابهی چون مجتبی و آرمین داشتم. خوشبختانه همه چیز روبه راه بود و همین رضایت همه ی ‏حاضران را در پی داشت.‏
‏- دیگر این که آرشیو سروش میزان شماره چهار را به خود دید،این شاید یکی از بزرگترین ‏رویدادهای زندگی ام باشد نازک آرایی که به جان کاشتیمش و به جان آبش دادیم اکنون در ‏آستانه تبدیل به درختی تنومند است و این نیز خوشحالی مرا دو چندان نموده اما... نگرانی های ‏مالی شاید باعث شود که نازک آرایمان در برمان بشکند.امیدوارم هرگز چنین اتفاقی نیفتد‏.

Click for Full Size View

از راست به چپ:آرمین نیکنام-امیرمقامی-من- مجتبی زارع
‏- حق مطلب را ادا نکرده ام اگر نامی از آرمین نیکنام و مجتبی زارع نبرده باشم آن ها که از نزدیک ‏ما را می شناسند می دانند که چه مصیبتی در این هفته داشتیم که بی شک اگر آرمین و ‏مجتبی نبودند من به تنهایی از عهده ی امور بر نمی آمدم ‏
‏- همایش دیوان(دادگاه) کیفری بین المللی در شیراز موجب شد تاآقای امیر مقامی از دوستان وبلاگ نویس که ساکن اصفهان می باشند و تا پیش ‏از این ارتباطمان با یکدیگر از طریق اینترنت بود را از نزدیک ملاقات کنم که همین یکی دیگر از ‏عواملی بود تا پنج شنبه از روزی پر اضطراب به روزی شیرین و خاطره انگیز تبدیل شود .به آقای ‏مقامی هم قول می دهم که از این پس به جای دادگاه کیفری ،همان دیوان کیفری بین المللی را ‏در کلام استفاده کنم چون بدون شک برازنده تر است.‏
امشب آخرین شب پاییز است و شب یلدا و زمستان در پیش؛صدای پای امتحان را شنیده ام ،ترم ‏از اکنون برای من آغاز شده امیدوارم آقا مسعود رهبری این رییس دوست داشتنی چند جلسه ای ‏غیبت را در جلسه های آتی شاخه دانشجویان  بر من ببخشند و مجالی دهند تا در فرصت اندک ‏پیشِ رو به خودسازی درسی بپردازم.‏
امیدوارم زمستان در پیش، زمستان توقف انتشار نشریه و زمستان مشروطی نباشد می بایست ‏شروع کنم کم تر از 20 روز برای امتحانات فرصت دارم و می بایست با  کتاب ها و جزوه هایی که ‏انتظارم را می کشند به جدال بپردازم.‏


لينک  | نوشته شده در  ساعت 0:8  توسط محمد علی مختاری  | 


اگر درس جرم شناسی نداشتم!! |

 

دلم تنگ شده دلم برای محمدعلی دو - سه سال پیش تنگ شده دلم برای آن روزهایی که این ‏روزمرگی ها نبود،روزهایی که خیلی بیش از این ها مطالعه و فکر می کردم.‏
حقوق و درس و دانشگاه که آمد همه ی این ها را از من گرفت و مرا وادار نمود تا مطالعه ام  از ‏حوزه ی تاریخ و سیاست و فلسفه به حقوق تغییر کند،اوایل مشکلی نبود و از دنیای جدیدم لذت ‏می بردم و هنوز هم لذت می برم ولی حالا فکر می کنم دچار فقز تئوریک شده ام و از اندیشه ی ‏سیاسی که همیشه پیگیرش بودم باز مانده ام دلم می خواهد دوباره شروع کنم...اما چه کنم که ‏باز هم حقوق حاجب شده...‏
سه سال گذشته فکر می کنم دوران گذار از سیاست به حقوق را خوب گذرانده ام و به این دنیای ‏حقوقی کم کم عادت کرده ام برایم دنیای هیجان انگیز و البته عجیبی شده...‏
چهارشنبه ها روز خوبی است اگر این ترم درس جرم شناسی نبود حدس می زدم که ترم ملال ‏آوری در پیشم بود جرم شناسی برایم دریچه ی جدیدی شده بر حقوق به خصوص امروز نتایجی ‏از این درس گرفتم که پس از کلاس متوجه شدم که چه قدر از آن ها غافل بوده ام!!!...‏
یادم افتاد به همان دو سه سال قبل که مانده بودم بین علوم سیاسی و حقوق عقل می گفت ‏حقوق و دل می گفت علوم سیاسی هر چه بود گذشت و از دلش حقوق در آمد و حالا سال ‏سوم و ترم پنجم رنگ و بوی سیاسی درس ها کمتر شده حقوق اساسی و اداری هم پاس ‏شده...دلم به حقوق بین الملل خوش بود که این ترم هم متأسفانه به خاطر تداخل دروس موفق ‏به اخذ آن نشدم...بگذریم...اشتباه نکرده ام اما هنوز هم دلم با علوم سیاسی است...غمی ‏نیست حقوق هم سیاسی است.‏
پانوشت:‏
این روزها چندان حوصله ای هم برای درس خواندن ندارم...ایام با اینترنت و وبگردی می گذرد در ‏این مدت قریب به ده موضوع برای نوشتن انتخاب کردم اما به هر دلیلی موفق به نوشتن ‏نشدم(بخوانید تنبلی).‏
نمایشگاه بین المللی کتاب فارس هم به پایان رسید نمایشگاه ضعیف تر از آن چه بود که فکر می ‏کردم (متاسفانه مثل سال های قبل) چند جلدی کتاب را زیر نظر گرفته بودم که نیافتمش ‏متاسفانه...‏

لينک  | نوشته شده در  ساعت 21:33  توسط محمد علی مختاری  | 


لحظه ای با جواد آذر |

 

هر دمي چون ني، از دل نالان، شكوه‌ها دارم

روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهي‌ست، از دل خونين

لحظه‌هاي عمر بي‌سامان، مي‌رود سنگين

اشك خون‌آلوده‌ام دامان، مي‌كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان.

بهار مردمي‌ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سردي‌ها، خدايا

نه اميدي در دل من، كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي، كه فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهي، كه ناله‌اي خرد با آهي

داد از اين بي‌دردي‌ها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي

كه گرد غم زدل شويد

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

      واي از اين بي‌همرازي، خدايا

وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاكستر شد

         يك نفس زد و هدر شد

يك نفس زد و هدر شد، روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

يارا... دل نهم ز ناشكيبي

        با فسون خود فريبي

چه فسون نافرجامي، به اميد بي‌انجامي

           واي از اين افسون‌سازي، خدايا


توصیه می کنم این ترانه را حتما با صدای استاد شجریان گوش کنید احساسم به من گفت این ترانه وصف حال یک ماه اخیر من است...حیفم آمد به راحتی از این ترانه بگذرم.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 0:17  توسط محمد علی مختاری  | 


علی و مخالفانش |

 

به دعوت دوستان انجمن اسلامی دانشکده دارو سازی شیراز با گروهی از دوستان شب قدر را در نمازخانه آن دانشکده گذراندیم حاضران در مراسم که قریب به 300-400 نفری می آمدند و اگثرا جوان.میانگین سنی حاضرین علی رغم وجود چند پیرمرد و در خوش بینانه ترین حالت میانگین سنی حاضرین به27سال هم نمی رسید،این اولین مراسم احیایی بود که شرکت می کردم  که نه خبری از روضه خوانی بود و نه سینه زنی و روحانی و مداح(دعا خوان)مراسم به جای ذکر مصیبت به ذکر نصیحت کوتاه بسنده کردند.در نبود فرعیات عرفی این چنین مراسم هایی توانستم تمرکز بیشتری در عمق و معنای مناجاتی که خوانده می شد داشته باشم.

"یا احکم الحاکمین یا اعدل العادلین یا اصدق الصادقین یا اطهر الطاهرین یا احسن الخالقین یا اسرع الحاسبین یا اسمع السمعین یا ابصر الناظرین یا اشفع الشافعین یا اکرم الاکرمین سبحانک .../ ای حاکم ترین حکم فرمایان،ای عادلترین داوران،ای صادق ترین صادقان،ای پاک و منزه ترین پاکان،ای بهترین آفرینندگان،ای بهترین محاسبان،ای بهترین شنوندگان،ای بهترین بینایان،ای بهترین شفیعان،ای کریم ترین کریمان عالم، پاک و منزهی تو..."

اما آن چه که مراسم احیا را برایم متفاوت و خاطره ای ماندگار کرد سخنرانی دکتر محمد مهدی جعفری مفسر شهیر نهج البلاغه با موضوع علی و مخالفانش بود.

استاد دیشب از علی گفت و مخالفان علی؛گفت که علی در هر حال رعایت حال مخالفانش را می کرد و نسبت به آنان روشنگری می نمود و رسالت خود را روشنگری می دانست و در همین راستا در کلامش با مردم از حقوق متقابل امیر و مأمور می گفت تا آنان نسبت به حقوق خود آشنا شوند استاد جعفری ادامه داد که حتی در جنگ جمل علی بر کشتگان سپاه مقابل گریه کرد و فرمان داد که مبادا در حال عقب نشینی سپاه مهاجم،فرصت عقب نشینی را از آنان سلب کنید.

آن جا که استاد به معاویه  و عمرو عاص دشمنان درجه یک علی رسید تأکید کرد که علی صلح طلب بود وجنگ ستیز او اشاره کرد که علی در جنگ صفین و در صفین با بهانه کردن ماه های حرام از تن دادن به جنگ پرهیز کرد و خود پیشنهاد مذاکره به معاویه نمود.

 و سرانجام استاد به نقل از غزالی گفت که انسان ها در زمان مرگ آن چه را در احوال دنیوی خود در ذهن گذرانده اند را جلوه می کنند و علی نیز با گفتن "فزت و رب الکعبه" احوال ذهنی خود را جلوه کرد و ثابت کرد که او حکومت و قدرت را چنان که روزی خطاب به ابن عباس گفته بود جز برای تحقق عدالت و بسط روشنگری نمی خواهد و خطاب به مردم و هم چنین امام حسن  ولی دم خویش می گوید که مبادا پس از مرگ من  از در خون خواهی در آیید که این نهایت بلند نظری و خشوع امیر جامعه اسلامی است که خود را برابر با همه مردم می داند و می گوید در صورت شهادت منُ،من یک نفرم و در مقابل یک نفر هم می بایست با یک ضربه هم چنان که برمن یک ضربه وارد شده قصاص شود بر او نیز یک ضربه وارد کنید.

در پایان مراسم گزیده ای از سخنان دکتر شریعتی در ستایش امام علی میان حاضران توزیع شد که به ذکر یکی از آنان اکتفا می کنم:

او(علی)حاکمی بود که بر پهنه های بزرگی در آفریقا حکم می راند،اما زندانی سیاسی نداشت،حتی یک زندانی سیاسی و قتل سیاسی.وطلحه و زبیر قدرتمند ترین شخصیت های با نفوذ و خطرناکی که در رژیم او توطئه کرده بودند،هنگامی که آمدند و بر خروج از قلمرو حکومتش اجازه خواستند،و می دانست که به یک توطئه خطرناک می روند،اما اجازه داد،زیرا نمی خواست این سنت را برای قداره بندان و قلداران به جای گذارد که به خاطر سیاست،آزادی انسان را پا مال کند/خود سازی انقلابی ص۱۴۴-۱۴۵

پانوشت:


تصمیم گرفتم از این به بعد سریع تر به روز کنم  و برای به روز کردن صرفا دنبال سوژه و موضوعات خیلی بزرگ نباشم و موضوعات متنوع کار کنم مخصوصا از این به بعد تلاش می کنم که کمتر سیاسی بنویسم ولی هیچ قولی هم نمی دهم. ضمنا قالب وبلاگ هم به زودی تغییر می کنه علی آقا بحرانی حسابی بنده را شرمنده کرده.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 16:16  توسط محمد علی مختاری  | 


مربی ماندگار |

 

غلام پیروانی سرمربی تیم مقاومت سپاسی یا همان فجر سپاسی سابق،بدون تردید دلسوز ترین و با انگیزه ترین مربی فوتبال کشور است مربی که تا به حال بازیکنان بزرگی را پرورش داده و ساخته ،در این چند سال سر مربیگری او بر سپاسی بازیکنان زیادی بوده اند که اولین تجربه های رسمی حرفه ای خود را با شا غلام آغاز کردند و حالا هر کدام سر به جایی دارند یکی تهران و یکی اصفهان یکی امارات و... آن ها رفته اند اما شا غلام هنوز هم قرص و محکم بر نیمکت مقاومت سپاسی تکیه زده و هر ساله بازیکنان جدیدی را پرورش می دهد و به لیگ برتر ایران تزریق می کند.

هر چند که سال پیش می گفت فشار روحی زیادی را تحمل می کنم و روزانه چندین قرص اعصاب مصرف می کنم و خود گفت که دگر در لیگ 86 مرا بر نیمکت فجر نخواهید دید اما دوباره ماند شاید منش بسیجی وار او بوده که مانع از آن شد که فرماندهان تیم مقاومت سپاسی به هیچ وجه او را از دست ندهند و هیچ گاه به فکر جایگزینی برای او نباشند چه ان گاه که سپاسی در یک قدمی سقوط بود و چه آن گاه که از جام اتحادیه حذف می شد.شا غلام در شیراز برای همه عزیز است و دوست داشتنی شا غلام از محدود مربی هایی است که چه هنگام شکست و چه هنگام پیروزی و حتی مساوی همه او را به یک اندازه دوست دارند چون می دانند که غیرت و تعصب او بر تیمش مانع از آن می شود که سستی و کاهلی در کارش انجام دهد او همیشه همه تلاشش را می کند تا بهترین نتیجه او همیشه نتایج را با بضاعت تیمش می سنجد و صادقانه و می گوید که پول نداریم و در جذب بازیکن ضعیف بوده ایم و با توجه به این شرایط ان گاه خود اعلام نتیجه می کند مثل دیشب که با بضاعت نا چیز خود پرسپولیس را در آزادی شکست داد.

و چه زیبا منصفانه و در انظار عمومی و رسانه ها تن به نقد تیمش می دهد.به بازیکنانش خرده نمی گیرد چرا که نیک می داند شاگردانش همگی جوانند و درحال شکل گیری و یادگیری الفبای حرفع ای شدن پس با حوصله در برابر ناکامی ها می ایستد. 

شا غلام اولین مربی ایرانی بود که سنت تبریک به تیم مقابل در زمان شکست را مرسوم کرد که همین خود یکی از نشانه های مناعت طبع اوست و امروز به سنتی در میان بسیاری از مربیان تبدیل شده.
شا غلام دیشب در آزادی اما با شاگردانی به میدان آمد که به گمانم میانگین سنی آنان به سختی به 23 سال می رسید، شا غلام پا به پای پرسپولیس آمد جنگید همان طور که دوشنبه در گفتگوی زنده تلفنی با برنامه نود گفت: ما هر وقت در تهران بازی کرده ایم زیبا باری کرده ایم حتی اگر باخته ایم. شا غلام پرسپولیس را مغلوب نکرد اما نتیجه 3-3 برابر پرسپولیسی که هم چنان در اوج است به گمان من کم از 6امتیاز نبود 3گل به پرسپولیس آن هم با شاگردانی که به قول مزدک میرزایی اولین بار بود در آزادی و در برابر 60هزار تماشاگر بازی می کردند کار کمی نبود.
شا غلام از آن مربیانی است که تیم را با یا علی گفتن و یا حسین گفتن و با سربازهایی جویای نام می به زمین می فرستد و در حین بازی نیز زیر لب ورد می خواند تا نتیجه مساوی یا برد او تثبیت شود و آخر سر هم به هر طریق ممکن تیم را در لیگ نگه می دارد و مانع از سقوط سپاسی به لیگ دسته اول می شود.
ای کاش اعتقاد و انگیزه شا غلام آمیخته بود با علم روز و نوین فوتبال آن موقع شکی نبود که سپاسی در لیگ نه برای بقا که برای نششستن بر صدر می جنگید.
شا غلام مربی ماندگار تاریخ فوتبال ایران است هر چند که بزرگترین افتخارش در کارنامه اش سومی فجر در لیگ و قهرمانی در یک دوره جام حذفی است و این ها آن چنان نیستند که به چشم آیند اما شا غلام ماندگار است نه به خاطر ادبیات بی تکلف و صادقانه ی آمیخته به لهجه شیرین شیرازی نه... بلکه به خاطر صداقت و تعصب و اعتقادش به تیمش و اعتمادی که به شاگردان جوانش دارد...  

پا نوشت:
نا کامی ملی پوشان کشتی در ادامه نا کامی های ملی پوشان فوتبال...
آن چنان اهل ورزش و فوتبال نیستم اما انگار ورزش ایران در حال گذار است تیم های پر مدعای ورزشی در رقابت های بین المللی نا کام به وطن باز می گردند و ورزش های بی ادعا(والیبال-بسکتبال) در حال طرح نام ایران در ورزش دنیا هستند منظورم عنوان هفتمی تیم ملی کشتی آزاد است،تیمی که تا همین چند سال پیش کسی به برتریش در جهان تردیدی نداشت.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 2:34  توسط محمد علی مختاری  |